آیا واقعا کار کردن عار نیست ؟!

مقدمه:

در یکی از گروه‌های دوستان قدیمی در تلگرام، یکی پیام داده بود که:
سلام دوستان اگر دنبال کار پاره وقت هستید به من پیام بدید. یه کار خوب با درآمد خوب دارم.

بقیه اعضای گروه نوشته بودند که نتورکه دیگه ؟! یکی دیگر از دوستان نوشته بود که نه، الان دوران نتورک دیگه گذشته، احتمالا استارتاپه!

یکی دیگر از دوستان خیلی کوتاه و منطقی نوشته بود که رفیق ای کاش حوزه و حدود کار رو میگفتی. صرف اینکه یه کار با درآمد خوبه که طرف ازش سر در نیاره و با کارش حال نکنه، معلومه با چه انگیزه‌ای میاد و‌چجوری کار میکنه.

من بعدش در فکر رفتم که کسی که همچنین پیامی میده و عملا برای بیزینس و کار خودش جذب انجام می‌دهد، چطور با خودش فکر کرده و به این موضوع بی توجه بوده است.

و بعد یکی دیگر از دوستان در جوابش نوشته بود که کار کردن که عار نیست!

بیایید یک بار دیگر کلمات این جمله آخر را بررسی کنیم: کار، عار نیست.

بیایید با خود صادق باشیم و روی مفهومی که در ذهنمان از این دو کلمه داریم، عمیق‌تر فکر کنیم. شاید عده‌ای اسم این را فلسفه و فلسفیدن بگذارند. اسم آن برایم مهم نیست. من یک چیز را می‌فهمم و آن این که “عقل تنها ترازوی مورد قبول همه است” که برای اثبات یا رد حرف‌ها و تصمیمات وجود دارد. عمیقا معتقدم اگر ما و مردم دنیا در عمل به این موضوع قائل بودیم، الان شرایط این نبود. اصلا فکر می‌کنم تفاوت بین کشورها در توسعه یافتگی، مردم، سیاستمداران و بخصوص روشنفکران و نخبگان آن جامعه، در استفاده از این ترازوست.

ولی متاسفانه در جامعه ما بیش ار آن که گوش بشنود و چشم ببیند، تصمیم‌گیری می‌کند.

گویی صرفا با ورودی‌هایی که از تلویزیون و شبکه‌های اجتماعی و حتی کتاب‌ها می‌بینیم و می‌شنویم تصمیم می‌گیریم، خلوت نمی‌کنیم و به نوشته‌های همان کتاب “فکر” نمی‌کنیم.

داستانی بسیار خواندنی را به نقل از استاد گرانقدر دکتر علی سرزعیم در مورد علامه جعفری نقل می‌کنم که به موضوع فوق مربوط است:

 ایشان یکی از پدیده های زمان ما بود. من زمانی که ایشان در ایام محرم در خانه ای در بلوار فردوس سخنرانی می کردم به سخنرانی اش می رفتم و لذت می بردم. در واقع این جلسات بیش از آنکه به لحاظ محتوا برایم جالب باشد این حس را به من می داد که در محضر عالمی بزرگوار نشسته ام. مشابه همین حس را وقتی داشتم که به کلاس های درس علم و دین دکتر گلشنی در پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی در عصرهای پنجشنبه می رفتم. حس بی بدیل و غیرقابل توصیفی بود ولی انصافاً الان که نگاه می کنم می بینم که آموخته های کمی از این دو محضر کسب کردم. شاید اشکال از گیرنده باشد ولی به نظرم اشکال از فرستنده هم بود.
اگرچه مرحوم علامه جعفری شخصیت عزیزی بود ولی ما تا وقتی تعارف را کنار نگذاریم پیشرفت نمی کنیم و تعارف در مورد کسانی که دستاوردهای علمی کم یا ناچیزی داشته اند جفا به کسانی است که دستاوردهای زیادی داشته اند و ما حق نداریم همه را برابر قرار دهیم و چنین جفایی انجام دهیم. برای تشریح اشکال ایشان به خاطره ای از خود ایشان ارجاع می دهم. کسی برایم از قول ایشان نقل کرده که وقتی جوان بوده و به حوزه رفته ایام تعطیلات پیش می آید. بعد از تعطیلات استاد حوزه از طلاب می پرسد که چند کتاب مطالعه کرده اند. یکی می گوید یکی دیگری می گوید هیچ چی، یک کس دیگر می گوید دو تا و علامه جعفری مثلا می گوید ده تا! او انتظار داشته که مورد تشویق قرار گیرد ولی استاد حوزه رو به وی می کند و می گوید که پس کی وقت کردی که فکر کنی؟
آن استاد راست می گفت. مطالعه باید یاری کننده فکر باشد و خوراک فکر را تهیه کند نه اینکه با هجمه زیاد خوراک، ذهن را خفه کنیم. مطالعه زیاد هم بد است کما اینکه مطالعه کم نیز اشکال دارد و ذهن را منجمد می کند. مهمترین اشکال علامه جعفری این بود که هیچ نظام اندیشگی خاصی در کارش پیدا نمی شد. مانند کتابخانه ای می مانست که بر حسب ردیف الفبایی مرتب نشده بلکه هرچه آمد در کتابخانه گذاشته شده است. ذهن ایشان مانند مخزن بی ترتیب و بی سامان می مانست و این حالت در سخنرانی هایش نیز نمود پیدا می کرد. از هر دری سخنی می گفت. نکته های جالب در صحبتش بود ولی نهایتاً به نتیجه خاصی منجر نمی شد. در واقع ایشان نقطه مقابل استاد ملکیان و دکتر سروش است که یک نظام فکری متقن دارند و هر چیز که می آموزند دقیقا در سر جایش قرار می گیرد. نتیجه این وضعیت آن بود که کار ماندگاری از ایشان نماند. کسی دیگر سراغ کارهای ایشان نمی رود و کتابهای ایشان تنها در زمان حیاتشان رونق داشت.

اصل داستان:

من فکر می‌کنم در جامعه ما منظور از کار، مفهومی معادل درآمد و پول درآوردن است.

قبل شروع اصل بحث لازم است ذکر کنم که اگر کسی واقعا یک وعده غذا در روز ندارد، حق دارد بگوید که دل خجسته‌ای داری! همه کار می‌کنند که پول دربیاورند و این فرد مخاطب این نوشته نیست. اما باور من این است که اگر کسی در این شرایط بود، احتمالا هرگز به اینجا و جاهای مشابه اینجا سر نمی‌زد و چشمم به این نوشته نمی‌افتاد. واقعیت شرایط فعلی خود من تفاوت اندکی با وضعیتی که عرض کردم، (یک وعده غذا در روز و سرپناهی) ندارد.

خلاصه من فکر می‌کنم اکثریت کار می‌کنند که پول در بیاورند، نه این که پول در می‌آورند که کار کنند و لذت ببرند. یعنی پول، علت کار کردن است نه معلول آن!

شاید اگر صد سال پیش و حکایت داربست نشین‌ها بود، و بخش قابل توجهی از آدم‌ها به معنای واقعی کلمه به دنبال زنده بودن بودند، من هرگز همچین حرفی نمی‌زدم، ولی روند موجود نشان می‌دهد سطح توقع و انتظار از کار و رضایت شغلی بشدت افزایش یافته است و رضایت از کار نقشی بیش از پیش در رضایت ما ایفا می‌کند. اگر کسی کمی در محیط کار قرار گرفته باشد، احتمالا اهمیت این موضوع را درک کرده است؛ ولی می‌بینیم در کشور خودمان و بقیه نقاط دنیا افراد موفقی هستند که حال خوبی ندارند، برای کاهش برخی رنج‌ها، و خوشحالی که ریشه درونی دارد، به عوامل بیرونی مختلف متوسل می‌شوند. از ازدواج بگیرید تا مستی تا سفر خارج رفتن تا سوار کردن آدم‌ها در خیابان و تا خودکشی!

ازدواج می‌کنند و صرفا می‌گویند خدا بزرگه یا آن کس که دندان دهد نان دهد، ولی آمار طلاق‌ها و کودکان سر چهارراه‌ها چیز دیگری را نشان می‌دهد.

من فکر می‌کنم اگر یک وجه مشترک بین آدم‌هایی که از زندگی رضایت دارند (که ممکن است پست و مقام و جایگاه اجنماعی و درآمد بالایی داشته باشند یا نداشته باشند)، وجود داشته باشد، همین رضایت در کار و کار کردن در راستای علاقه است.

برای حل این موضوع، گام اول این است که این نگاه (که کار می‌کنیم که پول در بیاوریم) از کجا آمده است ؟!

بیایید جمله کار کردن عار نیست را با این جمله مقایسه کنیم؛ “هر” کاری کردن، عار نیست!

واقعیت مقصود بسیاری از آدم‌ها از جمله اول، در مقام عمل جمله دوم است و بنظر من جمله دوم فقط در مورد آدمی صادق است که همان شرایط سختی را که در بالا عرض کردم، داراست.

بنابراین انتخاب هر کاری برای آدمی که در مضیقه نیست، دقیقا عین عار است؛ هر کدام از ما بیشتر یا کمتر از دیگری منابع مشترک و غیرمشترکی داریم که باید با توجه به منابعمان، تخصیص انجام دهیم و خود را برای آن بهینه کنیم.

مقصودم از منابع مشترک مثل (عمر و سلامتی و زمان و خدمات عمومی و…) و منابع غیرمشترک مثل (سرمایه، بخشی از استعدادها و هوش، مدرک تحصیلی، تخصص، دانش، مهارت و …) است.

پس بدیهی است ما نباید هر کاری بکنیم و باید متناسب با منابع و خصوصا علایق خود به دنبال انتخاب شغل برویم.

اما معمولا اولین جوابی که به ذهن می‌رسد، این است که در این مملکت کار کجا بود. من شکی ندارم که اوضاع بازار کار و اقتصاد تعریف چندانی ندارد. من رکود تورمی (Stagflation) موجود در کشور را می‌فهمم؛ عدم ثبات در شرایط اقتصاد کلان را درک می‌کنم؛ این مشکلات سال‌هاست گریبان‌گیر ماست. ولی کسی حق دارد این جواب را مطرح کند که به سه سوال اساسی زیر پاسخ داده باشد:

سوال اول اینکه آیا واقعا کار وجود ندارد؟ من دنبالش رفتم و وجود نداشته یا بقیه می‌گویند وجود ندارد؟ آیا واقعا چیزی بلدم؟ دانش دارم یا مدرک ؟ شرکت‌های مهمی که در حوزه و صنعت موردنظرم فعال هستند، می‌شناسم؟(لطفا مدرک داشتن در حوزه‌ای را از سواد داشتن در آن حوزه مجزا کنید)

سوال مهمترِ دوم این است که آیا من واقعا تکلیفم با خودم معلوم است یا خیر؟ واقعا علاقه مشخصی دارم؟ مثلا به اصطلاح به خدا توکل کردم و عاشق شدم و ازدواج کردم و الان خودم با تصمیم گذشته‌‌ام، خودم را مجبور کردم که سرکار بروم که پول در بیاورم یا نه؟ یا شاید کلا مثل اکثریت مردم کار را صرفا برای پول می‌خواهم؟

من درک می‌کنم که کسی که به اتفاقی، مثلا فوت یا بیماری پدر و مادر به ناچار دنبال درآمد برود، اختیاری در این تصمیم ندارد و داستان متفاوت است.

بسیاری حتی جرات فکر کردن به سوال دوم را ندارند.

و سوال سوم، که بسیار مشتاقم اگر کسی جوابی در این خصوص به ذهنش رسید، حتما کامنت بگذارد.

اگر سوال اول و دوم پاسخ داده شد، سوال سومی که مطرح می‌شود این است که پس چرا کار نیست؟! (فقط لطفا برای هر جوابی که به ذهن می‌رسد، سعی کنیم لااقل سه لایه چرایی از خودمان بپرسیم. مثلا ممکن است یکی بگویید علت پارتی بازی است و کارها را به کسانی که ژن خوب دارند، می‌دهند یا اینکه چون رانت دارند. بنظرم این موارد واقعا وجود دارد و فراگیر هم است. می‌دانم که ممکن است اکثر ما، سیاستگذار یا اقتصاددان یا جامعه شناس نباشیم، ولی بیایید از خود بپرسیم چرا اینگونه است ؟! از کجا این قدرت را کسب کردند ؟ در بخش خصوصی که طرف پول مفت ندارد به کسی دهد، چطور؟ واضح است که پارتی بازی در کسب و کار خصوصی، ریشه به تیشه خود است!

برای بسیاری از مردم ما اتفاقا سیاست و اینگونه موارد اهمیت کمی ندارد. کانال‌های تلگرام بسیار زیاد و بازنشر گسترده مطالب سیاسی در تلگرام، چه در دوران انتخابات و چه غیرانتخابات موید این موضوع است؛ ولی متاسفانه این‌ مطرح کردن بیشتر در همان سطح بازنشر است و کمتر کسی حرفی از خودش دارد و آن‌ها هم که حرفی دارند، معمولا “تحلیل‌هایی از جنس نق” دارند و به این فکر نمی‌کنند که چرا اینطور است؟! شکی ندارم که خلوت کردن و فکر کردن به این موضوع تا بحث کردن‌های جناحی و سیاسی کردن در تلگرام، مفیدتر خواهد بود.

کسی که کار را برای پول می‌خواهد تقریبا فقط عمر و زمانش را می‌فروشد و هیچ منبع دیگری اعم از تخصص و مهارت ندارد یا لااقل تکلیفش با علاقه‌اش و مسیر زندگیش مشخص نیست و واقعا چرا برای برخی از ما این اتفاق می‌افتد؟

در این شرایط،انتخاب “هرکاری” عین این است که من کار را برای پول و درآمدش می‌خواهم.

ولی به لغت عار برسیم.

اگر عار را به معنی این بگیریم که حرف دهن مردم نسبت به کار ما چیست و کار ما دهن پرکن است یا خیر یا به درد شب خواستگاری می‌خورد، مسلما کار عار نیست، ولی اگر به معنی این باشد که من علاقه خود را یافتم ولی کاری که علاقه چندانی ندارم را انجام می‌دهم، اتفاقا اینگونه کار کردن، عین عار است.

پینوشت۱: عار، کلمه عاریت را برایم تداعی کرد.

پینوشت۲: تا همینجا پست نسبتا طولانی و نزدیک به ۲۰۰۰ کلمه شد؛ دلایل زیادی برای خود چه در سطح فردی و چه در سطح اجتماعی و فضای کلان دارم که قصه مفصلی است و بعد از شنیدن و فکر کردن به نظر دوستان، آن‌ها را منتشر می‌کنم.

4 نظر / نظر خود را در زیر وارد کنید

  1. پویا جان
    این که «هر کار نشاید کرد» تا «کار عار نیست» را یک “طیف” در نظر بگیر. طبیعتا بخش اول این طیف و سمت راست آن را میتوانی زمانی داشته باشی که در سطح بالایی از تخصص ایستاده باشی و «تعیین کننده» باشی. بیشتر ما در زمان خروج از دانشگاه و شروع به کارمان در محیط کاری، به سمت چپ متمایل تر خواهیم بود و به این ترتیب وابسته محیط کاری هستیم تا آن جایی که بتوانیم آن قدر یاد بگیریم که تعیین کننده باشیم.

    بنابراین در ده سال اول کاری سمت چپ طیف مال ماست دوست من و به نظرم سخت است در شرایط «واقعی» و نه «ایده آل» بتوان به سمت راست طیف به این زودی متمایل شد و گفت «این کار در شأن من نیست».

    با مهر
    یاور

  2. “انتخاب هر کاری برای آدمی که در مضیقه نیست، دقیقا عین عار است”… امروز خیلی به این مفهوم فکر میکردم. نمیدونم چرا مطالب شما را ندیده بودم تا حالا. با ریز ریز فکر کردنت همراه شدم پوریای عزیز! امیدوام بقیه مطلب را هم بخوانم. اما این که چرا کار نیست. من شخصا نابلدیم در حوزه بازار و نه مهارت حرفه ای را مقصر ردیف اول می بینم.

  3. پویا جان،
    در جواب سؤال سومی که پرسیده بودی:
    به نظرم اگر یکی فارغ از مدرکی که داره، یه تخصصی بلد باشه که به درد جامعۀ امروز بخوره، بالأخره می‌تونه یه جا شاغل بشه. شاید اوایل حقوق و مزایای یه خرده پایین باشه ولی احتمالاً بتونه یه آب باریکه‌ای رو برای خودش دست و پا کنه که طبیعتاً با گذشت زمان باید وضع بهتر و بهتر بشه.
    ولی اینکه چرا کار نیست رو من نمی‌پذیرم. منم خودم تا یه مدت می‌گفتم کار نیست. البته نمی‌گفتم ولی خب اطرافیان چنین حسی رو القا می‌کردند. من حاضر شدم برم یه جا شاگردی کنم. الآن شاید حقوقم رو به یکی بگم بخنده ولی خب می‌خوام بگم اگه بخوایم، کار هست.
    تازه اگه یه مدت هم بگذره و چاشنی «تمایز» رو هم به کارمون اضافه کنیم، باید خیلی بدشانس یا بی‌عرضه باشیم که نتونیم برای خودمون کاری دست و پا کنیم.
    در مورد پاراگراف آخر (قبل از پی‌نوشت) هم یه چیز اگه اجازه بدی بگم:
    به نظر من حتی اگه کاری رو انجام بدیم که دهن مردم رو پر کنیم، فکر می‌کنم تو هم موافق باشی که شاید برای اونا عار نباشه ولی برای خودمون خود عاره اصلاً. هرچند شاید چون خیلی درگیر کار نیستم، دارم رؤیایی می‌گم ولی احساس می‌کنم اینجور کار کردن بیشتر به مفهوم عار بودن نزدیکه.
    راستی، ممنون از نوشتۀ تحلیلی خوبت پویا جان.

پاسخ دهید